تبليغاتX
من اولین محکومی ام که حسرت عفو ندارد

من اولین محکومی ام که حسرت عفو ندارد

عزیزم

گلم

قشنگم

دیر آمدنت را باکی نیست

در پس حسارها

هر گز نیامدنت را فریاد می کشم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 9:37 توسط ارشین |


من از تو ..........

من از ما.............

و تا ما.............

من از آغاز بی پایان.........

من از کهنه ترین دوران......

من از عشق های نا فرجام.........

من از چشم های نابینا شکفتم

من از عشق های این دنیا چه گفتم.......

من از تو نوشتم .... بند بند وجودم را سرشتم..... من شکستم.....جز به عشقت دل نبستم...

من بی کسی را در تو دیدم

عاشقی را با تو چشیدم.....

عشق را مزه کردم بی شنیدن دوستت دارم اما برخاست از نگاهت دوست داشتن

شیطنت کردم تا بمانم ........ مرا راندی........دل رساندم

من بی تو و در تو و با تو باز هم در حسرت دیدارم

 

 

 

اول سلام به همه ی با مرام هایی که اگه من نبودم تنهام نذاشتن

شرمنده ..... حسابی هم شرمنده

اونایی که واسه تبریک سال نو اومدن ممنون.....سال نو شما هم مبارک

اونایی که فکر می کنن به یادشون نیستم...... به خدا هستم

اونایی که فکر کردن من جواب ندادم یعنی نمی خوام تبادل لینک کنم (خصوصا غزل خانوم گل )

اینجوری نیست ....... می لینکمتون

در کل امیدوارم همگی مثل من سالی سرشار از شادی رو شروع کرده باشین و از همه ممنونم

اما یه چیزی یادمون نره:

اگه من سال شادی رو شروع کردم چون نگاهم شاد بود

اینبار نه با دروغ...نه با لووووس بازی با راستی و یکرنگی عشق رو کنارم دارم

و همین راه رو هم ادامه می دم

بعدشم من ارشینم ( بر وزن افشین ) و امیدوارم دیگه کسی نپرسه دختری یا پسر ؟؟؟

چون دخترم

امید که عاشقی هایمان ماندنی باشد نه رفتنی و راندنی و جا ماندنی!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 9:58 توسط ارشین |


خزان همیشه سر آغاز ریزش بود

از برگ گرفته تا دل...

برای من پاییز امسال بوی هیچ مدرسه ای را نیاورد فقط بوی مکتب بود.....   مکتب عاشقی

خزان امسال یک استاد داشت

درس نهی از عشق می داد من عاشق شدم وای به روزی که به مبحث عاشقی می رسید!!

خزان سرد شد....... زمستان رسید..... من ماندنم و دل تنها....

بی مکتب...بی استاد.....بی عشق

من بودم.... تو بودی .... عشق نبود

دوست داشتن فریاد زد..... اجازه خواست.....لبخند دید.....امید ماندن داشت......

تو ماندی..... عشق اما نماند

حسرت نگاه کرد...... آغوش ماند بی عشق.....

آغوش اما بی عشق تنها نماند...... او که تنها ماند من بودم و دل

آرامش پر کشید...........کوس رسوایی فریاد زد

دیگر همه جا خودت به دنبال دست نوشته هایم می گشتی!!

بهار نزدیک است....

بوی احساس می آید.....عشق نفس می کشد....

عشق حرف های یواشکی...... نگاه های پنهانی پنهانکی....

بوسه های خجالتی....

حس دستهایی که با ثانیه به هم می رسیدند و جدا می شدند

حس چشمک های بی خیال از هر طرف....

لمس یک انگشت...... حس یک............

حس زن بودن...........حس هم آغوش عشق بودن.....

 

بوی عشق می آید....

بوی سجاده ی مهر.....

و بوی نیایش من.......

الهی اگر حکمت تو به نماندن است.....

مهرش را از دلم بر گیر....

ولی تو را به پاکی قلب نوزادان نو دنیا دیده..... تو را به زیبایی حوریانت.....

تو را به آسمان و همان ستاره ها قسم دیگر عاشقم نکن

 

 

عید نزدیکه بیاین دل هامون رو بتکونیم

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 22:3 توسط ارشین |


من نمی گم که عاشقیت یه دنیا دردسر داره

یا که خدای نکرده دل از عاشقیت ضرر داره

 

من نمی گم که خنده هات آتیش به جوون من کشید

اون موهای رنگ طلات رو زندگیم ذغال می چید

 

من نمی گم حرفای تو برام شده یه خاطره

برای عاشق چشات اینا فقط حرف دل

 

من نمی گم برای من تو مایه ی دردسری

فقط اینو می گم بدون با دردسر عزیزتری

 

سپندارمذگان ( ولنتاین ایرانیان ) بر تمام عاشقان ایرانی مبارک

عشق هم ایرانی داره

پس عاشقا...... عشقتون مقدس ـ نگاهتون پاک ـ دلتون پر گذشت و غرورتون فداکار

امید که عاشقی هایمان ماندنی باشد نه رفتنی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 22:36 توسط ارشین |


از دل می گم که دلتنگ نگاته......

از دل می گم که همیشه چشم به راهته

عزیزترین موجود هستی ام .................. سلام..........

از دل سلام می کنم......

هر شب دیدنت دیگر آرزو نیست اما دیدن نگاهت هر روز بیشتر از دیروز حسرت.....

همان هنگام که گرمی دستان من فوران کرد با آتش نگاه تو دلم گفت سلام......

دل گفت سلام بی پاسخ از تو......

دل گفت سلام با نگاه تو

می گویم::::::::::

همان حرفهایی که طاقت گفتن بر لب نیاورد

تا همیشه دوستت دارم

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 14:45 توسط ارشین |


دیشب برام زیبا ترین شب زندگی بود......

کی فکر می کرد من با اون با پگاه......

اونم کجا؟؟؟ ساحل دریا ( گر چه شب بود و دریا پیدا نبود )

ولی دریا کنارم نشسته بود به فاصله ی یک نفس......

به همین کمی.....

این دفعه هم عطر تنش توی ساحل پیچید هم برق چشمای تنهاش.....

با پگاه حرف می زد که دلتنگی نکنه و با من......

نمی دونم شاید بودنم زیاد مهم نبود گر چه می دونم بهانه ی اون جمع کوچولو خودم بود......

وقتی داشت قدم می زد پگاه تو گوشم گفت: ارشین خیلی دوستت داره......

از دستش ندی ها......

و من نیشخندم زهر آلود تر از همیشه رو لبم نشست.....

من که از خدامه داشته باشمش........

کلی برام آهنگ گذاشت و کلی برام خوند .....

دستای یخ زده ی عاشق من و با حرارت دستای گرم عاشقش سوزوند.....

امروز بیشتر از همیشه دلتنگ نگاهشم.....

کاش دیشب جای اینکه تو فکر عاشقای رنگارنگت باشم  به فکر حصاری بودم که نگه ات دارم تا ابد

کاش جرات داشتم که فریاد بزنم و بگم من تا آخرش می مونم و باهاتم.....

می ترسم نه از تو از دل تو که نکنه جایی گیر باشه......

نخند...... می دونم خودتم جرات نداری و می ترسی....

و دیشب تو اینو برام خوندی و فقط گفتی از این به بعد این شعر منه.....

 

هر شب وقتی تنها می شم                               حس می کنم پیش منی

دوباره گریه ام می گیره                                       انگار تو آغوش منی

روم نمی شه نگات کنم                                      وقتی که اشک تو چشمامه

با اینکه نیستی پیش من                                    انگار دستات تو دستامه

باروون می باره و تو رو                                          دوباره پیشم می بینم

اشک تو چشام حلقه می شه                               دوباره تنها می شینم

قول بده وقتی تنها می شم                                  بازم  بیای کنار من

شبای جمعه که می آد                                        بیای سر مزار من

دوباره باز یاد تو شد                                             زمزمه ی نبودنم

ببین که عاقبت چی شد                                      قصه ی با تو بودنم

خاک سر مزار من                                                 نشونی از نبودنه

دستای نامردم شب                                             چرا ازم روبودنت

باروون می باره...........

به زیر خاکم و هنوز                                              نرفتی از خیال من

قصه نخور سیاه نپوش                                           گریه ی نکن برای من

دیگه فقط آرزومه                                                   باروون بباره رو تنم

دوباره لحظه ها سپرد                                           منو به باد رفتنم

باروون می باره وتو رو...................................    

دیگه فقط آرزومه                                                  باروون بباره رو تنم

رو سنگ قبرم بنویس                                           تنهاترین تنها منم

 

و فقط همین رو بگم که امروز بندر باروون بارید و من عاشق تر و دلتنگ ترم...... 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 21:30 توسط ارشین |


می خوام اجازه بگیرم......

اجازه هست یک بار به جای از تو نوشتن از خودم بگم......

من.......... ارشین.............. عاشق تو...............

من........... ارشین............کسی که قول داد اشک نریزه....... من وجودم برای تو

من............ارشین...........دختری که خندید .......فقط با خنده های تو

من ارشین....... نامم به معنای آسمان.......چشمانم به تیرگی شب.....

می گویند دلم به پهنایی دریاست و نگاهم به گرمی شن های ساحل همین جنوب..........

ولی اینها را می گویند...........

و گفته ها هیچ کدام سند حقیقت نیست........

من.............. ارشین...........

منم همون بچه ی تنها که تو گاه برادر بودی و گاه پدر برایش.....

ولی می گفتی همیشه از همین حس خواهرانه آغاز می شود و پایان راه ناپیداست

حالا که آغاز تو بودی تا پایان بمان.........

اشک های عاشقی من از ماه مهمانی خدا آغاز شد..........

همان ماهی که تو مهمان دلم شدی.....

من.......... ارشین.....

عاشق برای تو........... چشمهایم فدای تو............نگاهم به پای تو......

نگاهم به پای تو که بدانم چه وقت از روی دلم می گذرد.....

من ارشینم.... عاشقی که ۱ سال عاشق بود بدون اینکه بداند معشوقش کیست.......

پس من ارشین........... بودم سالی به انتظار تو............

آمدنت را باور نکردم.......

همین گونه که امروز بودنت را رویا می دانم.......

و ماندنت تا فرداها برایم حسرت است....

من....... ارشین.........

ارشینی که معنای وجودش از توست.........

من می خواستم از خودم بنویسم نه از پر حسرت ترین رویای هستی......

 

و من همیشه منتظرم که به جای شعر نوشته های تو.....

سخنی بیابم از نهادت.....

از خودت......

عزیزم بدان ........ بدان حتی اگر بروی عاشقت می مانم.....

اگر می گویم برو...... چون عذابش زیاد شده و روز به روز بیشتر می فهمم که داشتنت محال است.....

حتی اگر امروز پگاه بگوید ...... در نگاه تو چیزی نهفته است

و من فقط بگویم شیطنتی کودکانه و هرمزانه است.....

 

فقط می خواستم بگویم منم ارشین....................... مرا بشناس......

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 16:31 توسط ارشین |


صدای دمام که بلند می شه از سر سجاده پا می شم.....

نم نم باروونه.... می بینم همه سیاه پوش آقان.... می زنن و می رن......

همیشه دهه که شروع می شد غصه می خوردم که چرا پسر نیستم ....

دوست داشتن دمام بزنم!!!!!!!!!!!!!!!!!.....  ولی حسرتم با تموم شدن دهه تموم نمی شد

  یادمه ۱ بار آرزوم رو به زبون آوردم و اون گفت:

واست  می آرم تا بزنی....                    ولی...........

دوست دارم تو لباس مشکی ببینمش.... می شه مثل فرشته ها ....

واسم می خوند..... همیشه می گفت کسی که می تونه برای ائمه بخونه اما نخونه...

خیلی گناه به گردن داره.....

پس اگه می تونید بخونید....

می گن ماه حرامه حتی عاشقی گناه کبیره داره....

من می گم نه اگه عاشقی گناه بود امام حسین به عشق خدا شهید نمی شد....

عاشق نباشی و بگی عاشقی گناه ه ه ه

عاشق نباشی و با کلک بیای تو صف عاشقا گناه ه ه ه

اصلا عاشق نباشی و اسم عشق رو بیاری گناه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

محرم عاشق ترم می کنه وقتی اون واسم می خونه.... وقتی اون می خونه و ...

اشکای زلالش می ریزه و همه از اشک چشاش و پاکی صداش و صداقت نگاش اشک می ریزن

با صداش می رم کربلا .... یا شایدم به نینوا....

واسه عاقل شدن عاشقی ها و پاک شدن دل ها بیاید با هم دعا کنیم.....

و یادمون نره عاشورا تلخ ترین روز ساله که به انتظارش نشسته ایم....

بر گل رخسار محمد

بر علی شیر خدا

بر حسن ساقی کوثر

بر حسین شیر دلاور

بر دو بازوی ابوالفضل

صلوات

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 9:0 توسط ارشین |


هر چه در صندوقچه های امانات می گردم نه دلم را می یابم نه رسیدی از تحویلش...........

فکر می کنم...............

تازه یادم می آید دلم را در امین ترین گنجه ی احساس نهادم......

اگر راست می گویی و به دلم حسادت می کنی تلاش نکن آن را باز گردانی....

با خود ببرش شاید احساس من باعث شود عاشق شوی..........

حالا که چاره ای جز رفتن تو نیست بگذار به این دل خوش کنم ....

که شاید روزی دل من تو را عاشق سازد و تو دل من را به معشوقه ات بسپاری...

به عنوان هدیه ی ازدواج ات ......

گر چه کوچک است اما دلم را بپذیر........

باور کن به همین راضی ام...........

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386 18:8 توسط ارشین |


با تو دانه - دانه امنیت و اطمینان را شمردم...

با تو سکه - سکه لحظه ها را ورق زدم......

با تو در تمام شادی هایم سوار شدم بر بخت زیبای فلک.....

ولی بی تو اشک هایم روان بود و بغضهایم شکست.....

حتی خجالت کشیدم تو را حاجت بنامم.....

کاش می دانستی بی تو رنگ آبی آسمان ـ  رنگ نابودی ست.....

رنگ سفید برف بوی خاک می دهد....

گل رز فقط زرد می روید تا تنفر را به رخ چمن بکشد....

و ای کاش می دانستی...........

نگاهم ناباورانه چشمانت را می طلبد تا من روزی هزار بار از خود بپرسم .....

چرا نگاهمان در هم گره نمی خورد ؟؟؟

و فقط به یک پاسخ برسم...

چشمان تو از نگاه من فرار می کند چون نگاه تو به دنبال چشمان دیگری است.....

 

و من در انتظار نگاهت خواهم ماند.....!!!!!

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 21:31 توسط ارشین |


می رسم روی بوم.... هوا سوز عجیبی داره...

نزدیک لبه ی بوم می رم و یاد اون شبی می افتم که تو از سر خیابون چراغ های ماشین رو خاموش و روشن می کردی که بدونی من می بینمت یا نه؟؟؟؟

بعد از کلی گشتتن وقتی منو دیدی ازت رسیدم واسه ی چی اومدی؟؟؟

فقط گفتی: دلم واست تنگ شده بود....

باد که می زنه رو صورتم تازه می فهمم کجام.....!!!!

می آم تو خونه و مستقیم می رم تو اتاق و کز می کنم گوشه ی تخت.....

چشمم می افته به عروسک خرسی که هدیه ی تووووووو

بغلش که می کنم احساس می کنم بوی تو رو می ده....   همون بویی که هیچ وقت استشمام نکردم!!!

اه ه ه ه     اصلا ولش کن.....

یادم می افته که می خواستم بند سبز تبرکی کربلا رو بذارم تو صندوقچه.....

در صندوقچه رو که باز می کنم بسته بندی ناشیانه ی کادوی تولدم......

از مامانم خواسته بودی که من نفهمم این کادو از کجا اومده ولی مگه مامان می تونست نگه؟؟؟!!!!

امشب از اون شباست که تا صبح با یاد تو سر می شه....

می رم وضو می گیرم ... جانمازم باز نشده دونه های مثل الماس تسبیح چشمم رو می گیره....

سوغات مشهد......  وقتی که رفته بودی زیارت .....

یادمه تو اتاق داشتی چایی می خوردی که گذاشتیش رو میز و گفتی : خودم تبرکش کردم.....

به آسمون خیره شدم و به یاد اولین کلامشم...... بهم گفت تولدت مبارک ستاره کوچولو...

حتی تو آسمون هم باهات خاطره دارم....

می خوام آهنگ گوش بدم......

 

تنهاترینم من......   تنها نذار منو....... تنها سفر نکن...... این دلشکسته ی .........(محسن چاووشی)

 

آهای تویی که می گی آخر این کوچه بن بسته   حرفت قبول ...... 

ول چه کنم که هنوز نمی دونم اون زیاد تو زندگی منه یا من سرشار از خاطره ی اونم....

در کتابخونه رو باز می کنم که شروع کنم به دعا خوندن واسه سلامتی مادرش.....

یه کاغذ می افته رو زمین......

دست خط خودشه.....

نوشته......

یا علی مدد

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 10:0 توسط ارشین |


نمی دونم چرا همیشه فکر می کردم مال خودمه و تا همیشه دارمش

رفت...... نه برای همیشه ولی بلاخره یک روز هم واسه همیشه می ره

آخرین باری که باهاش حرف زدم دیشب بود و

 لحن کلامش به سردی سوزی که ار پنجره می اومد تو اتاقم و به جای تنم ... دلم رو می لرزوند

انقدر سرد که امروز جرات نکردم بهش عید رو تبریک بگم

می دونم به این جا سر نمی زنه ولی هم اون و هم همه ی با معرفت هایی که بهم سر می رنن

عیدتون مبارک و دلتون خوش

به امید داشتن عشق های ماندنی نه رفتنی

+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 22:51 توسط ارشین |


دقت کردی خاطره ها چقدر راحت شکل می گیره و موندگار می شه حالا تو واسم شدی خاطره

بادته همیشه واسم می خوندی حالا نوبت منه....

اونی که یه وقتی تنها کسم بود

تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشت و رفت از کنارم

از درد دوریش من بی قرارم

 

وقتی بعد از ۳ روز حتی ۱ حرف برام ننوشته به نظر شما باید به موندگاریش امیدوار باشم؟؟؟

من امیدوار نیستم .... یک جورایی مطمئنم که می آد چون من دوسش دارم

......... منتظرم حتی تا ابد

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 23:18 توسط ارشین |


این شعر واسم خیلی آشناست ۱ بار واسم اس . ام . اس شد.......

حالا دیدم مژده خانوم گل تو آخرین آپش این رو گذاشته

سکوتم را به باران هدیه کردم

تمام زندگی را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هایت

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

 

این رو کسی برام فرستاد که خیلی واسم عزیز بود و اولین بار منو ستاره کوچولو صدا کرد 

ولی مطمئنم منظور خاصی نداشت با اینکه می دونست عزیزه

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 23:13 توسط ارشین |


یادمه اولین باری که یک اشتباه کردم وقتی که دیگه جوابم رو ندادی پناه آوردم به وبلاگ.....

یعنی درد و دلم رو........ حرفم رو..... حتی اشتباهم رو نوشتم و تو خوندی.......

مثل همیشه برای من می خوندی و جوابم رو می دادی.....

حالا که ۳ ماه و ۱۳ روز و ۲۳ ساعت و ۱۰ دقیقه از اولین کلامم به تو می گذره....

هزار برابر بیشتر دوستت دارم و هنوز نمی دونم تو چه احساسی نسبت به من داری؟؟

من همه ی عاشقیم یادمه...... تو چی؟؟

می دونم الان چی می گی!!!!!!!!!

الان می گی شاید کسی رو که باهاش خندیدم از یاد ببرم ولی کسی که باهاش حرف زدم هرگز....

و من هنوز یادمه .......

کاش قبل از اینکه بخواد یادم بمونه خیالم راحت شه که دوستم داری..................

من هنوز یادمه.............

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 21:42 توسط ارشین |


چشمم به انتظاره..............

از روزی که دوباره وب راه انداختم چشمم به انتظاره............

منتظرم شاید فقط ۱ نظر از تو ببینم اما اثری نیست از آثار تو...............

ولی منتظر می مونم شاید مثل قدیم جوابمو بدی................

منتظرم ............

منتظر.........

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 14:32 توسط ارشین |


من از عشق خواندم و دادگاهی شدم .........

مرا به جرم عاشقی محکوم کردند...............

اشک ریختم که بی گناهی ام را ثابت کنم ..........

ولی حیف که جرمم سنگین بود و جزایش سنگینتر..........

برایم حکم بریدند اشک نریز........

چند روز طاقت آوردم و بعد اشک ریختم...........

مرا به انفرادی بردند.............

حالا من ماندم و عشقی که از سرم نرفت و ترس....

ترس از اینکه عفو دادگاه دلت شامل حالم شود..........

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 23:17 توسط ارشین |


توی اتاقم.............. کنار پنجره نشستم و به آسمون نگاه می کنم

همین آسمونی که مطمئنم سقف بالای سر تو هم هست

شاید اگه وقتی از تو دورم زیاد دلتنگ نمی شم علتش اینه که خیالم راحته.............

خیالم راحته که روی همین زمین ـ کنار همین ساحل و زیر همین آسمونی 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 23:10 توسط ارشین |


خیلی خوب بود اگر یکبار............ فقط یکبار تو جای من بودی

نه...... باور کن نمی خوام عذاب بکشی فقط می خوام از عمق وجودت بفهمی که چقدر دوستت دارم

چرا می خندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟                             فکر می کنی این عذاب نیست؟؟؟؟؟

آره یادمه بهم گفتی تو که عذاب نمی کشی چون هر وقت اراده کنی صدام رو می شنوی!!!!

جالا بیا یک لحظه فقط یک لحظه جاهامون رو عوض کنیم.......

می خوام ببینم بازم اینجوری می گی یا نه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 23:6 توسط ارشین |


حالا که خواب توی چشمام سنگینی می کنه

حالا که بغض توی گلوم نشسته و آرزوم با تو بودنه...

حالا که لحظه ها با یاد تو پر می شه

حالا که مطمئنم عاشقم و تا ابد به پات می مونم

بیا...........

بیا و حالای آرزمهای بر باد رفته رو تبدیل کن به حالای خوشبختی من.....

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 23:0 توسط ارشین |


&l